هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

289

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

جناب « اجل » فرمودند : « به چشم ، مرخص مىكنم . » بعد عرض كردند : « مىخواستيد ما را 2 سال مأمور كنيد ، نه اين‌كه با فوج سمنان و دامغان « 1 » مخلوط باشيم ، كه ما خدمت نماييم و به اسم آنها در برود . » بعد ، حركت نموديم . در بين راه جويا شدند كه باعث اين فتنه كى بوده است ، عرض كردند : « تمام اين فسادها را آجودان فوج كرده است . » فرمودند : « [ او را ] بياوريد . » آوردند . فلك كرده ، چوب زيادى زدند كه در زير چوب غش نمود . جناب معظم ، ميرآخورى داشتند كه خيلى خاطر « 2 » تعلق بود ، خواستند توسط نمايند ، اوقات تلخى فرمودند . نواب شاهزاده اسد الله ميرزا كشيك‌باشى ، خواست توسط نمايد ، تغير فرمودند . سرتيپ بيچاره ، رنگ از رخش پريده [ بود ] ، عرض كردند : « اين بيچاره تقصيرى ندارد ! » به او هم اوقات تلخى فرمودند . بنده ديدم 3 مرتبه زير چوب غش كرد . بنده ، باز عبا را به سرم كشيدم [ و ] توسط كردم ، تغير كمى فرمودند . روى فلك افتادم ، تا از چوب خوردن نجات يافت . بعد ، به منزل رفتيم . عرض كردند . « اين فتنه ، تمام ، زير سر سلطان فوج « 3 » است . » فرمودند : « او را بياوريد . » آوردند . گفتند : « اين فتن [ ه ] ها چه‌چيز است ؟ [ او را ] بخوابانيد [ و ] چوب بزنيد . »

--> ( 1 ) . در اصل : دامقان ( 2 ) . در اصل : خواطر ( 3 ) . در اصل : فوح